سوگندسوگند، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

یکی یه دونم

از دست تو دختر

پرنسس مامان تازگیا خیلی شیطون شدی خیلی مامانی و بابایی رو اذیت میکنی روزا مامانی وقت نمیکنه هیچ کاری انجام بده    فقط دلت می خواد بیام و باهات بازی کنم یه کاره بده دیگم که میکنی هر جا میریم شما گریه میکنی و مجبوریم زود برگردیم خونمون خدا اون روزم نیاره که دل درد بشی خلاصه واسه هر چیزی گریه میکنی اونم چه گریه ای هیچکی نمیتونه نگهت داره همه ازت فرارین از بس وروجکی شبا هم که زودتر از 3 نمی خوابی همش در حال غر زدنی میبینی دل مامانی چقد پره با خودت نمیگی بابایی خسته مامانی خسته چی بگم دیگه از دست تو دختر ناقلا .اینا رو گفتم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقد مامانی و بابایی واست زحمت کشیدن و قدرشونو بدونی الانم بغل بابایی و داری نق نق میکنی ...
2 خرداد 1392

اگزما

امرز مامانی رفتیم دکتر به خاطر صورتت دکترم گفت این اگزماست یک پماد داد گفت بمالین رو صورتش خوب میشه گفت احتمالا تا یک سال طول بکشه کامل خوب شدنش وزنتم کرد 5/800 بودی گفت ششصد گرم کم داره باید بهش شیر خشک بدین . ما هم داریم سعی میکنیم با هر کلکی شده بهت شیشه بدیم تا الان که موفق نشدیم ولی در نا امیدی بسی امید است. الهی بمیرم صورت دخترم اینجوری قرمز شده ...
2 خرداد 1392

جدیدترین روش خوابیدن

ببین اخه مامانی ادم و به چه کارایی مجبور میکنی خودت خواستی چون اگه دستاتو نبندیم تا صبح چشمای من و بابایی رو در میاری بلا خانوم دیگه حالا به کوچولویی خودت ببخش . الهی بمیرم امروز اینقدر لپای دخترم و بوس کردن که اینجوری قرمز شد دیگه مامانی نمیزارم بوست کنن فقط خودم بوست میکنم .                         سوگند بعد از کادو پیچ شدن ...
2 خرداد 1392

ماجرای خونه خاله

امروز رفتیم خونه خاله فاطمه تا سیسمونی که واسه بچشون خریدن و ببینیم که چشمت روز بد نبینه یهو دل دردت شروع شد اونم چه دل دردی مادر جون واست نبات داغ درست کرد بهت شربت دل درد دادیم خلاصه هر کاری بلد بودیم انجام دادیم تا خوب بشی دیگه بلاخره منو خاله منصوره تو رو تو چادر گذاشتیمو اینقدر تکونت دادیم تا اروم شدی اینقدر اذیت کردی که زود اومدیم خونمون همین که اومدیم خونه راحت خوابیدی انگار نه انگار این سوگند خانم بوده که دلش درد میکرده و از امروز مامانی تصمیم گرفت که سوگند و دیگه مهمونی نبره چون فکر کنم تو خونه خودمونو بیشتر از همه جا دوست داری. ...
2 خرداد 1392

ماه محرم

امروز عزیزم رفتیم خونه مادر جون اخه مادر جون هر سال روز ٤٨ماه محرم و صفر شله زرد نذری درست می کنن منم از طرف تو شله زردو همش زدم و از خدا خواستم  همیشه سالم باشی و در اینده عاقبت به خیر بشی این اولین ماه محرم سوگند مامان در دو ماهگی بود.        تسلیت به همه دوستان شهادت امام رضا ...
2 خرداد 1392